قالب رضا
دلنوشته... :: ♛αяαмεsн♛

♛αяαмεsн♛

من به هرچی بخوام میرسم

♛αяαмεsн♛

من به هرچی بخوام میرسم

♛αяαмεsн♛

آدمک آخر دنیاست بخند...
آدمک مرگ همین جاست بخند...
دستخطی که تورا عاشق کرد...
شوخی کاغذی ماست بخند...
آدمک خر نشوی گریه کنی...
کل دنیا سراب است بخند...
آن خدایی که بزرگش خواندی...
بخدا مث تو تنهاست بخند...(*_*)

۲۸ مطلب با موضوع «دلنوشته...» ثبت شده است

۱۶
ارديبهشت

سلام 

خوبین؟

خوش میگذره ؟

امیدوارم که به همتون خوش بگذره و جسم و روحتون صحیح و سالم باشه 

اینروزا نیستم ..... خیلی هم نیستم ولی دلیل داره سرم خیلی شلوغه از یه طرف درسای مدرسه که خیلی زیادن و معلما قصد کشتن و انتقام رو دارن تا امتحان به نظرم یکی دیگشم فصل بهاره نمیدونم چن نفر فصل بهار شیراز بودن یا اصن شیرازی هستن ولی باور کنید توی هواش دیازپام تزریق کردن اصن یه وضعی هست (اینو خیلا که شیراز زندگی نمیکردن و بعد امدن شیراز تایید میکنن )

و هزار تا مشغله ای دیگه ....سعی میکنم که بعد از امتحانات خرداد ماه بیام نکه کامل باشم چون کنکور دارم ولی حداقل بیشتر از الان سعی میکنم حضور داشته باشم ........ دلم واسه جو اینجا و بچه های بیان خیلیییییییی تنگ شده واسم دعا کنید که یکم بیشتر درس بخونم تا موفق بشم اخه واقعا من توی فصل بهار باید به زور یه کلام درس بخونم یا به احبار (اخههههه کدوم ادم عاقل میاد این فصلو ول کنه به جای گردش توی طبیعت بره درس بخونه؟!؟!؟!!)..........هرجا هستین لبخند از روی لباتون نره .مراقب خودتونو خوبیاتونم باشین رفقا .....


  • ♕αяαмεsн♕ ...
۰۸
فروردين

من عیدو از رو مامان جون میشناختم،

از وقتی بچه بودم همینجوری فهمیدم عید یعنی چی،

از وقتی بچه بودم هر سال نمیدونم چندمِ تقویم بود که مامان جون زنگ میزد به مامانو شماره رنگِ موهاشو که تغییرکرده بود و حنا خریدنو یادآوری میکرد،نمیدونم چندمِ تقویم بود ولی مامان جون وقتایی زنگ میزد که هوا دیگه بارونی نبود،آفتاب داشت،درختا لخت نبود،شکوفه بود رو شاخه هاشون؛

من عیدو از اونجا میشناسم که مامان ایوونِ خونه مامان جونو جارو میکشید،موهاشو رنگ میذاشت،براش ناخناشو حنایی میکرد،صورتشو بند میزد،بعدم میبوسیدشو میگفت:مامان سال نوت مبارک؛

از وقتی مامان جون نیست،فهمیدم اسفند که به بیست و نهِ ش برسه،زمین یبار دورِ خورشید چرخیده و این یعنی سال تحویل شده،

میگن اینجوری سال نو میشه،

ولی از وقتی مامان جون نیست،

از وقتی تلفن خونه زنگ نمیخوره،

از وقتی حرف حنا و رنگ و جارو نیست،

دیگه برام سال تحویل نمیشه،انگار که جمعه بشه شنبه،

مامان جون نیست و دیگه از اینکه کسی بهم اسکناس اُتو خورده میده ذوق نمیکنم،

از وقتی مامان جون نیست،واسم مهم نیست سفره مون چنتا سینش کمه،

از وقتی مامان جون نیست،دیگه واسم مهم نیست لباسام نو میشه یا نه،

مامان جون نیست و هر سال وقتی عقربه ثانیه شمار تیک میزنه و بمب میترکه جای شادی یه بغض تو گلوم گیر میکنه،

نمیدونم شایدم همه اینا به مامان جون ربط نداره،

نمیدونم مامان جون نیست این مدلی شدم یا خودم دارم بزرگ تر میشم،

هرچی که هست،امسال عیدو میخوام اون عکس مامان جونو که وسط خندیدن ازش گرفتم، بذارم رو سفره و همونجوری باهاش از ته دل بخندم،

دیگه وقتش شده از همه خستگیا و ناراحتیا خودمو بِکنم...


‌#حامد_رجب_پور

  • ♕αяαмεsн♕ ...
۲۹
اسفند

 

سلام ...

امیدوارم این ساعت های پایانی نودو شیش رو به خوشی و خوبی سپری کنید

نمیدونم ولی یهویی گفتم بیام یه پست بزارم (اخرین پست نودو شیشم)

اگه بخوام احوال اینروزا رو بگم باید از اینجا شروع کنم که کلن دیشب بیدار بودم قبل از خواب داشتم یه کتاب مطالعه میکردم ولی چون موضوعش جالب بود خوندم تا یهویی به خودم امدم دیدم اِاِاِ تموم شد و نگاه به ساعت که کردم دیدم ببببله ساعت نزدیکای 4 هست منم گفتم بزارم اذان بگن نماز بخونم بعد بخوابم ولی خوابم نگرفت گفتم بیام یه پست بزارم .......اینروزا خوبه، بد نیست تصمیم داشتم کلی درس بخوم ولی تا الان اونجور که انتظار داشتم نخوندم چون خیلی مراسم داشتیم و نتونستم زیاد خونه باشم و همین که کمک میکردم توی کارای خونه وقت زیادی واسه درس نداشتم توی ایام عیدم فک نکنم چیزی باز  بتونم بخونم چون احتمالا دو تا مسافرت در پیش دارم ......گفتم مراسم زیاد داشتیم چن تا عروسی داشتیم (نمیدونم چرا اکثرا همه عروسی هارو میندازن اواخر اسفند)که هر کدومش ماجرا های خودش رو داشت ولی با حال تر و جذاب ترین بین ماجرا ها واسم رسومات بود که  تازگی داشت برام البته کلی پای این رسومات حرص خوردم تا بعد فهمیدم خود اون خانواده عادت دارن(به اصطلاح رسمشونه) در کل خوب بود امیدوارم تک تکشون زندگی خوبی رو با شریک ابدیشون شروع کنن.....

اها یه چیز دیگه اینکه هنوز قلب و عقلم بد در جدالن و هر لحظه یکی پیروز میشه ولی اون یکی با دست پر باز میاد و باعث میشه اون یکی پرچم سفید بالا بگیره ( همین بد کلافم کرده بدم میاد مدت زمانی زیادی در گیر یه موضوع بشم چیزی که براش راه حلی ندارم و بد تر اینکه احساسم وسط هست دوس ندارم تصمیمی بگیرم که باعث اولین شکستش بشه هوففففففف )

زیادی حرف زدم چشمایی خودمم بد میسوزه از بی خوابی (حقته فاطمه خانوم باید بکشی خخخخ)

امیدوارم سال خیلی خوب و پر برکتی داشته باشین و هر انچه که لایقش هستین و به صلاحتون هست خدا بهتون بده .......وسط اون دعا هاتون واسه منم دعا کنید (که خدا عقلم بده خخخخ)


  • ♕αяαмεsн♕ ...
۲۴
بهمن

1.  فردا روز ولنتاین هست (خخ)ولی خوشبختانه الان نه کنجکاوم بدونم فردا اصلن چه کسی این روز رو یاداورمیشه برام، یا هدیه چیه؟!؟........یا اینکه اصلن طرف (خخ) از هدیه من خوشش میاد؟ غصه ی اینم ندارم که بعدش هدیه دوستمو دیدم بخوام حسادت کنم که چرا واسه من کمتر از اونه (خخخخ) البته باید بگم چون کلن رل نیستم (و نخواهم بود) این افکارو ندارم و فردا کلی میخندم به دوستام که دارن برنامه میریزن که چه جور بپیچونن که برن به اصطلاح عشقشون کادوی ولنتاین بدن..... 

 

                                                        

2.  نمیدونم یه مدته کلن بد زدم توی فاز بیخیالی ،هیچی دیگه برام مهم نیست ،هرچی بشه ،هر اتفاقی بیوفته.... میگم بیخیال هر چی میخواد بشه به من چه؟!؟ مهم نیست.(البته دوتا کلمه ای دیگه هم به کار میبرم خخخ)                                                                           



3.  یه حسی امده سراغم نمیدونم دقیق چیه........ دوسم ندارم به دوستام بگم چون خیلی چیزا رو نمیدونن و شاید بخوان  درست راهنمایی نکنن ولی واقعا دوس دارم بفهمم این حس که تازه جوونه زده چیه و اگه به صلاحم نباشه جلوشو بگیرم ولی میدونم خیلی خیلی خیلی سخته چون حریف قدری هست در مقابل عقلم . یه جورایی میشه گفت میدونم چه حسیه ولی میخوام یکی بهم بگه تا مطمعن تر بشم و توی این راه که دوراهی خیلی سختی هست کمکم کنن ولی با در نظر گرفتن همه چیز .....

(فک میکنم این حسه جدیده باعث بیخیالی شده ولی هیچ ربطی ندارن خیلی بهم . خدا بخیر بگذرونه)

  • ♕αяαмεsн♕ ...
۱۱
مرداد
 دنیا خیلی کوچیک هست خیلی زیاد 
اخ خدا جونم میدونستی کارت خیلی درسته ؟؟؟؟ اصلن حکمتت رو شکر ..کی باورش میشه اخه این قدر سریع ... انقدر بخشنده .. با این کارات میدونستی من هر لحظه عاشق تر میشم .. عاشق کسی که عاشقم هست .. کسی که میدونم عشقش واقعی هست ..... کارت خیلی درسته خدا جونم واقعا وقتی اون اتفاق افتاد اول به کوچیک بودن دنیا پی بردم بعدش به اتفاق دیشب فقط یه قدم اومدم نه یک قدمم نبود اصلن حرکتی نبود شاید در حد حرف و فکر بود ولی تو انقدر بخشنده هستی که به جاش واسم اون حرف و فکر هارو عملی کنی ... درست الان برای رخ دادن اون اتفاق باید به شدت ناراحت باشم و تا مدت ها غذا نخورم کنج اتاقم بشینم بگم اخه چرا من؟ مگه من چی کار کرده بودم؟ ... ولی نه من الان خیلی خوشحال .. خوشحال از اینکه هنوز خدای خودم رو دارم هنوز حواسش به من بنده خطا کارش هست اینکه میدونم هستی و هوامو داری خیلی خوبه به همین دلیل ناراحت نیستم و نمیشم چون رد پاتت رو دیدم و تمام وجودم حسش کردم  توی اون قضیه ..................خدایا شکرت مرسی که هستی و هوامو داری
  • ♕αяαмεsн♕ ...
۱۲
تیر

دیروز توی اتاق بودم  علی امد گفت فاطمه اگه من یه روزی رمز گوشیم رو بردارم نیم ساعت بهت بدم کجا هاش میری(کلن فکر نکنم جز من اونم نه همیشه کسی حتی گوشی علی رو دستش گرفته باشه خیلی حساسه روی گوشیش ولی نمیتونه به من نده خخخ)گفتم از همه چیش خبر دارم جایی خاصی نمیرم ..گفت نه تو حالا بگو . یکم فکر کردم بعدش گفتم خب اول مخاطبات بعدش پیامات و تلگرامت گفت اها که اینطور ......گفتم حالا واسه چی میپرسی گفت هیچی برم روی اینا هم رمز بزارم .........قیافه من اون لحظه دیدنی بود وقتی هم میخواست از اتاق بره بیرون چشمک زد گفت به این میگن مهندسی معکوس .....

اگه خواستید روش خوبی هست من تضمینش میکنم امتحانش ضرر نداره .....

  • ♕αяαмεsн♕ ...
۰۹
تیر

داشتم وبلاگ های بقیه رو نگاه میکردم به یه نکته خیلی جالب رسیدم که ادبیاتم و نوشتنم در حد صفره الان که فکر میکنم میبینم اگر یه نفر یه کوچولو از زندگیم خبر داشته باشه میتونه بفهمه چی نوشتم بقیه با این مدل نوشتن من که بی سرو ته هست و از این شاخه میپرم به یه شاخه دیگه بدون اینکه به نتیجه برسونمشون.....  واقعا نمی دونم چه جور میفهمن (خخ)و چه قدرم اعتماد به نفس دارم بازم مینویسم اره دیگه ما اینیم چه کنیم ..... دوست داریم بقیه از مدل نوشتن ما سود ببرن .....ولی خدای باید یه فکر اساسی کنم یکم بهتر بنویسم حداقل .ولی چه جوری؟؟؟؟؟؟؟منی که همه درسام نمره ی بالا امسال(با فاکتور از زبان که این مشکل کلن همیشگی بوده )انشا(نگارش)شده 16 توی کارنامه ...چی!؟! یه درس به این اسونی منی که فیزیک و ریاضی و شیمی و زیستم بالا ترین نمرات رو میگیرم حالا انشا 16 !!!!!!(خخخخخ)

در هر صورت به بزرگی خودتون ببخشید میدونم نوشتن نابوده نابوده........

  • ♕αяαмεsн♕ ...
۰۶
تیر

سلام....

امروز میخوام باز شروع کنم به درس خوندن چون ده روز استراحت فکر کنم کافی باشه .....خدا میخوام ازت بخوام اینکه نزاری خسته بشمو خستگی رو احساس کنم و انگیزه کافی رو بهم بدی تا همیشه با انرژی درس رم رو بخونم و نتیجشو ببینم .......

الهی به امید تو

  • ♕αяαмεsн♕ ...
۰۵
تیر

سلام .....عیدوتون مبارک    امیدوارم نمازو روزه هاتونم مورد قبول درگاه حق قرار گرفته باشه... و حاجاتتونم براورده شده باشه..

نمی دونم ولی لحظه سال تحویل تا چند دقیقه بعدش و بعد از نماز عید فطر همیشه دلم میگیره چون یاد کسی میوفتم که با حضورش اون لحظات رو برام خاطره شیرینی کرده بود و الان که نیستش واقعا زجر میکشم چون جوری نیست که نخوام بهشون فکر نکنم.... و همین باعث شده وقتی احساس خوشی با اطرافیانم میکنم خیلی بهش دل نبندم و توی خاطرم ثبطش نکنم چون میدونم یه روزی اونا میرن و فقط خاطراتشون میونه و من یه عالم فکر شاید کارمم اشتبه باشه و باید از لحظه لحظه زندگیم لذت ببرم و خیلی به بعدش فکر نکنم ... ولی همین فکر که میدونم قرار منو ه زودی تنها بزران یا من اونارو تنها بزرام واسم میشه عذاب که خیلی نباید دل ببندم به این خوشیا زود گذره..........بگذریم بازم دلم گرفته بدجورم گرفته ولی مهم نیست امروز عیده باید خوشحال باشم میدونم نیستم پس مثل همیشه یه نقاب میزنم و تظاهر به خوشحالی......ولی زیاد دارم توی نقشم گم میشم کاش میشد گم شد توش و هیچ وقت بیرون نیام و اون نقاب که همیشه رو چهرم هست بشه عضوی حقیقی از صورتم نه عضوی که برای اینکه نخوام دل خانودم و اطرافیانمو ازده کنم بزنم و وانمود کنم.... خسته شدم  خیلی خیلی زیاد کاش میشد بقیه برام مهم نبودن تا خودم باشم ........کاش

  • ♕αяαмεsн♕ ...
۰۳
تیر

نمی دونم یعنی میشه اسمش رو گذاشت حسادت؟ نه فکر نکنم چون هیچ وقت چنین حسی به سراغم نیومده شاید بشه گذاشت حسرت اره فکر کنم حس من توی اون لحظه بشه گفت حسرت و منشا اون حس فقط خودم بودم و غرورم توی اون موارد

دیشب با دیدن اون صحنه  قشنگ احساس کمبود کردم .کمبودی که خودم باعثسش بودم اطرافیان برام کم نزاشتن ولی غرورم نمی پزیرفت اون هارو حتی با دیدن اون صحنه و پی بردن به اشتباهاتاتم و ارزوی انجام و عملی شدن اون صحنه برای خودم رو دارم ولی میدونم بازم غرورم اجازه نمیده......  هیچ وقت کمبود خاصی نداشتم یا اگر داشتم همیشه بادید مثبت بهش نگاه میکردم ولی نمی دونم چی شد که دیشب اخساس کردم یه چیز کم. دارم نه بهتره بگم واسه خودم کم گزاشتم.....  کاش میشد برگشت به عقب و من یه جور دیگه میشدم..... نه اینکه بخوام عوض شم نه منپاز خودم و اخلاقیاتم راضی هستم ولی تنها ضعفم رو کاش میشد نداشتم...  که البته من خودم میگم ضعفه ولی بقیه میگن نه ضعف نیست خیی خوب هست که اینجوری هستی و این اخلاق رو داری ولی چه کنم با دلم که میگه ضعفه 

......

  • ♕αяαмεsн♕ ...