قالب رضا
♛αяαмεsн♛

♛αяαмεsн♛

من به هرچی بخوام میرسم

♛αяαмεsн♛

من به هرچی بخوام میرسم

♛αяαмεsн♛

آدمک آخر دنیاست بخند...
آدمک مرگ همین جاست بخند...
دستخطی که تورا عاشق کرد...
شوخی کاغذی ماست بخند...
آدمک خر نشوی گریه کنی...
کل دنیا سراب است بخند...
آن خدایی که بزرگش خواندی...
بخدا مث تو تنهاست بخند...(*_*)

۲۷
خرداد



دریافت
حجم: 8.57 مگابایت

من سنی چوخ ایستیرم  (J)

  • ♕αяαмεsн♕ ...
۰۹
خرداد

🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد

با یکی مهربان باشی،

دوستش بداری

و برایش چای بریزی!


گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد

یکی را صدا کنی،

بگویی سلام،

می آیی قدم بزنیم؟!


گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد

یکی را ببینی،

شب بروی خانه بنشینی،

فکر کنی

و کمی برایش بنویسی!


گاهی وقت‌ها،

آدم چه چیزهای ساده‌ای را ندارد..


  • ♕αяαмεsн♕ ...
۱۶
ارديبهشت

سلام 

خوبین؟

خوش میگذره ؟

امیدوارم که به همتون خوش بگذره و جسم و روحتون صحیح و سالم باشه 

اینروزا نیستم ..... خیلی هم نیستم ولی دلیل داره سرم خیلی شلوغه از یه طرف درسای مدرسه که خیلی زیادن و معلما قصد کشتن و انتقام رو دارن تا امتحان به نظرم یکی دیگشم فصل بهاره نمیدونم چن نفر فصل بهار شیراز بودن یا اصن شیرازی هستن ولی باور کنید توی هواش دیازپام تزریق کردن اصن یه وضعی هست (اینو خیلا که شیراز زندگی نمیکردن و بعد امدن شیراز تایید میکنن )

و هزار تا مشغله ای دیگه ....سعی میکنم که بعد از امتحانات خرداد ماه بیام نکه کامل باشم چون کنکور دارم ولی حداقل بیشتر از الان سعی میکنم حضور داشته باشم ........ دلم واسه جو اینجا و بچه های بیان خیلیییییییی تنگ شده واسم دعا کنید که یکم بیشتر درس بخونم تا موفق بشم اخه واقعا من توی فصل بهار باید به زور یه کلام درس بخونم یا به احبار (اخههههه کدوم ادم عاقل میاد این فصلو ول کنه به جای گردش توی طبیعت بره درس بخونه؟!؟!؟!!)..........هرجا هستین لبخند از روی لباتون نره .مراقب خودتونو خوبیاتونم باشین رفقا .....


  • ♕αяαмεsн♕ ...
۰۸
فروردين

من عیدو از رو مامان جون میشناختم،

از وقتی بچه بودم همینجوری فهمیدم عید یعنی چی،

از وقتی بچه بودم هر سال نمیدونم چندمِ تقویم بود که مامان جون زنگ میزد به مامانو شماره رنگِ موهاشو که تغییرکرده بود و حنا خریدنو یادآوری میکرد،نمیدونم چندمِ تقویم بود ولی مامان جون وقتایی زنگ میزد که هوا دیگه بارونی نبود،آفتاب داشت،درختا لخت نبود،شکوفه بود رو شاخه هاشون؛

من عیدو از اونجا میشناسم که مامان ایوونِ خونه مامان جونو جارو میکشید،موهاشو رنگ میذاشت،براش ناخناشو حنایی میکرد،صورتشو بند میزد،بعدم میبوسیدشو میگفت:مامان سال نوت مبارک؛

از وقتی مامان جون نیست،فهمیدم اسفند که به بیست و نهِ ش برسه،زمین یبار دورِ خورشید چرخیده و این یعنی سال تحویل شده،

میگن اینجوری سال نو میشه،

ولی از وقتی مامان جون نیست،

از وقتی تلفن خونه زنگ نمیخوره،

از وقتی حرف حنا و رنگ و جارو نیست،

دیگه برام سال تحویل نمیشه،انگار که جمعه بشه شنبه،

مامان جون نیست و دیگه از اینکه کسی بهم اسکناس اُتو خورده میده ذوق نمیکنم،

از وقتی مامان جون نیست،واسم مهم نیست سفره مون چنتا سینش کمه،

از وقتی مامان جون نیست،دیگه واسم مهم نیست لباسام نو میشه یا نه،

مامان جون نیست و هر سال وقتی عقربه ثانیه شمار تیک میزنه و بمب میترکه جای شادی یه بغض تو گلوم گیر میکنه،

نمیدونم شایدم همه اینا به مامان جون ربط نداره،

نمیدونم مامان جون نیست این مدلی شدم یا خودم دارم بزرگ تر میشم،

هرچی که هست،امسال عیدو میخوام اون عکس مامان جونو که وسط خندیدن ازش گرفتم، بذارم رو سفره و همونجوری باهاش از ته دل بخندم،

دیگه وقتش شده از همه خستگیا و ناراحتیا خودمو بِکنم...


‌#حامد_رجب_پور

  • ♕αяαмεsн♕ ...
۲۹
اسفند

 

سلام ...

امیدوارم این ساعت های پایانی نودو شیش رو به خوشی و خوبی سپری کنید

نمیدونم ولی یهویی گفتم بیام یه پست بزارم (اخرین پست نودو شیشم)

اگه بخوام احوال اینروزا رو بگم باید از اینجا شروع کنم که کلن دیشب بیدار بودم قبل از خواب داشتم یه کتاب مطالعه میکردم ولی چون موضوعش جالب بود خوندم تا یهویی به خودم امدم دیدم اِاِاِ تموم شد و نگاه به ساعت که کردم دیدم ببببله ساعت نزدیکای 4 هست منم گفتم بزارم اذان بگن نماز بخونم بعد بخوابم ولی خوابم نگرفت گفتم بیام یه پست بزارم .......اینروزا خوبه، بد نیست تصمیم داشتم کلی درس بخوم ولی تا الان اونجور که انتظار داشتم نخوندم چون خیلی مراسم داشتیم و نتونستم زیاد خونه باشم و همین که کمک میکردم توی کارای خونه وقت زیادی واسه درس نداشتم توی ایام عیدم فک نکنم چیزی باز  بتونم بخونم چون احتمالا دو تا مسافرت در پیش دارم ......گفتم مراسم زیاد داشتیم چن تا عروسی داشتیم (نمیدونم چرا اکثرا همه عروسی هارو میندازن اواخر اسفند)که هر کدومش ماجرا های خودش رو داشت ولی با حال تر و جذاب ترین بین ماجرا ها واسم رسومات بود که  تازگی داشت برام البته کلی پای این رسومات حرص خوردم تا بعد فهمیدم خود اون خانواده عادت دارن(به اصطلاح رسمشونه) در کل خوب بود امیدوارم تک تکشون زندگی خوبی رو با شریک ابدیشون شروع کنن.....

اها یه چیز دیگه اینکه هنوز قلب و عقلم بد در جدالن و هر لحظه یکی پیروز میشه ولی اون یکی با دست پر باز میاد و باعث میشه اون یکی پرچم سفید بالا بگیره ( همین بد کلافم کرده بدم میاد مدت زمانی زیادی در گیر یه موضوع بشم چیزی که براش راه حلی ندارم و بد تر اینکه احساسم وسط هست دوس ندارم تصمیمی بگیرم که باعث اولین شکستش بشه هوففففففف )

زیادی حرف زدم چشمایی خودمم بد میسوزه از بی خوابی (حقته فاطمه خانوم باید بکشی خخخخ)

امیدوارم سال خیلی خوب و پر برکتی داشته باشین و هر انچه که لایقش هستین و به صلاحتون هست خدا بهتون بده .......وسط اون دعا هاتون واسه منم دعا کنید (که خدا عقلم بده خخخخ)


  • ♕αяαмεsн♕ ...
۱۰
اسفند

کمتر از یک ماه دیگرامروز پارسال می شود

کمی ساده ، اندکی خنده دار و قدری عادی !

امروز سالهاست می رود و ما همیشه چشممان پی فرداست....

افسوس !

به فکر پاییز ، تابستان را 

و به فکر بهار ، زمستان را فدا می کنیم 

جشن می گیریم ، عید می گیریم و دوباره همانی می شویم که بودیم

با اختلاف چند تار موی سپید تر!!!!!

  • ♕αяαмεsн♕ ...
۰۲
اسفند

مرد و زن نشسته اند دور سفره .....

مرد قاشقش را زودتر فرو می برد  توی کاسه سوپ و زودتر می چشد طعم غذا را و زودتر میفهمد که دستپخت همسرش بی نمک است . و اما زن چشم دوخته به او تا مهر تایید اشپزی اش را از چشم های مردش بخواند و مرد که قاعده را خوب بلد است ، لبخندی میزند می

گوید : " چقدر تشنه ام !"

 

زن بی معطلی بلند می شود و برای رساندن لیوانی اب به اشپزخانه میرود.

سوراخ های نمکدان سر سفره بسته است و به زحمت  باز می شوند و تا رسیدن آب فقط به اندازه ای پاشیدن نمک توی کاسه ای زن فرصت هست برای مرد .

       زن با لیوانی اب و با لبخند روی صورت بر می گردد و مینشیند .  

    مرد تشکر میکند و می گوید:"می دونستی کتاب های اشپزی رو      باید از روی دستای تو بنویسن؟"

و سوپ بی نمکش را با می خورد ، با رضایت و زن سوپ با نمکش  را می      خورد ، با لبخند ..........

  • ♕αяαмεsн♕ ...